<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
				<!-- generator="e107" -->
				<!-- content type="Forum / threads" -->
				<rss  version="2.0">
				<channel>
				<title>والیمار : Forum / threads</title>
				<link>http://valimar.ir/</link>
				<description>والیمار، مرجع کتب فانتزی</description>

<language>fa-ir</language>
				<copyright><!-- Begin WebGozar.com Counter code --><script type="text/javascript" language="javascript" src="http://www.webgozar.ir/c.aspx?Code=1303994&t=counter" ></script><noscript><a href="http://www.webgozar.com/counter/stats.aspx?code=1303994" target="_blank">آمار</a></noscript><!-- End WebGozar.com Counter code --></copyright>
				<managingEditor>info@nospam.com (والار)</managingEditor>
				<webMaster>info@nospam.com (والار)</webMaster>
				<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 21:38:33 +0200</pubDate>
				<lastBuildDate>Wed, 08 Sep 2010 21:38:33 +0200</lastBuildDate>
				<docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
				<generator>e107 (http://e107.org)</generator>
				<ttl>60</ttl>
					<image>
					<title>والیمار : Forum / threads</title>
					<url>http://valimar.ir/images/logo.jpg</url>
					<link>http://valimar.ir/</link>
					<width>88</width>
					<height>31</height>
					<description>والیمار، مرجع کتب فانتزی</description>
					</image>
						<item>
						<title>الهام های وارکرفت از آثار تالکین و دیگر آثار فانتزی</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12720</link>
<description><![CDATA[وارکرفت از خیلی از آثار فانتزی به خصوص آثار تالکین برای ساختن داستان الهام گرفته.<br />تو این تاپیک به بحث در مورد این الهامات می پردازیم و تفاوتشون با ورژن اصلیشون.<br />من خودم با یه نمونه ساده از نبرد پیشینیان شروع می کنم.<br />خیلی از طرفداران تالکین معتقدند که اهریمن روان از روی حلقه ی قدرت در ارباب حلقه ها برداشته شده حلقه ی قدرت حلقه ای برای کنترل دیگر حلقه های داستان تالکین بود که توسط سائرون یکی از مایاهای قدرتمند سرزمین میانه ساخته شد این مایا در ابتدا خودش را در ظاهری نیکو نشان می داد و الف ها را در ساخت حلقه ها یاری می داد پس از ساخته شدن حلقه ها او حلقه ای ساخت تا با کمک ان بتواند بر تمام کسانی که دیگر حلقه ها رو در دست داشتند فرمانروایی کند او می خواست که نژاد های الف انسان و دورف او را مانند خدا بپرستند حلقه ای که با داشتن قسمتی از روح سازندش قادر به تصمیم گیری بود و اگر یک موجود فانی ان را حمل می کرد به او عمر طولانی می داد معمولا حلقه پس از مدتی ذهن حامل را مسموم می کرد.تنها راه نابودی حلقه استفاده از همان اتشی بود که با ان ساخته شده بود.<br />اهریمن روان توسط نلثاریون  سیمای زمین ساخته شد او که ذهنش توسط خدایان باستانی مسموم شده بود ارام ارام به سمت دیوانگی حرکت کرد  در خفا مدالی از اسانس قدرت خودش ساخت.در ابتدا مانند سائرون ظاهر نیک خودش را حفظ کرد و اژدهایان رو در ساخت وسیله ای برای مقابله با لژیون سوزان هدایت. بعد از راضی کردن 4 سیمای اژدها مدال را به همگان نشان داد و از 4 سیما خواست که از اسانس قدرت خودشان به مدال بیفزایند بعد از تکمیل مدال در نبرد اول اژدهایان با سربازان لژیون سوزان نلثاریون دیوانگی خودش را نشان داد.سیمایان دیگر به علت قرار دادن قدرتشان در مدال نمی توانستند از تمام قدرت خود استفاده کنند و بسیار ضعیف شدند.<br />اهریمن روان افکار منفی را همانند حلقه ی قدرت برای حامل می َآورد<br />تنها چیزی که می تواند اهریمن روان را نابود کند تیکه ای حتی کوچک از وجود نلثاریون بود.<br />هدف نلثاریون کنترل بر تمام اژدهایان بود و می خواست که تمام نژادهای فانی او را مانند یک خداوندگار بپرستند.<br />]]></description>
<author>danielhati@nospam.com (HAMMER)</author>
<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 10:01:06 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12720</guid>
</item>
						<item>
						<title>عرفان حلقه ها(ناتورال)</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12694</link>
<description><![CDATA[به نام او که جان جهان است و جانان ما<br /><br />تقدیم به تو ای کنت زیزیگولو <br />:دی<br /><br />    این چند روزه علاقه ی شدیدی به عرفان و تحقیق در مورد حاشیه هاش پیدا کردم....<br />      داستانی پیرامون یکی از همین عرفان ها<br /><br /><br /><br /><br />عرفان حلقه ها (ناتورال)<br /><br />  و آیا یک حقیقت؟<br />جدال در ذهنم همچنان پا بر جا بود.می خواستم خودم را راضی کنم که بی خیال شوم به خانه برگردم ولی...<br /><br />   دستم در جیب شلوار پارچه ای ام بود و بی توجه به اطراف پیش می رفتم .در ذهنم سیر می کردم.گاهی بوق ماشین ها باعث می شد کمی به خودم بی آیم و برای ادامه ی راه از پیاده رو استفاده کنم.<br /><br />  آفتاب ساعت سه،چنان می تابید که بخار شدن آب بدنم و خارج شدنش را از سرم احساس می کردم.ولی ذهنم درگیر تر از آن بود که بخواهم آفتاب را هم به مشکلاتم اضافه کنم.چه خوب که فقط یک پیرهن به تن کرده بودم.<br /><br />  داشتم می رفتم پیش یکی از استاد ها.یکی از اساتید عرفان که به ماردم درس می داد.درس چه بود؟عرفان؟آیا عرفان واقعی؟<br /><br />مادرم گاهی ار کلاس برایم تعریف می کرد و ذهنم را در گیر خودش می کرد...<br />  حرف هایی که به آن ها می زدند غیر قابل تحمل بود.به همین خاطر تصمیم داشتم پیش استاد بروم با او بحث کنم.بلکه به نتیجه ای برسم.<br /><br />   بعد از ده دقیقه یا کمی کم تر به مقصد رسیدم.البته برای ماردم رسیدن به این جا خیلی بیش نر طول می کشد.برای همه بیش تر طول می کشد،ولی قدم ها سریع  و فکر مشغولم  باعث شده سریع تر از همه برسم...<br /><br />  ساختمانی قدیمی روبه روی پارک مینا.دو طبقه بود  و سنگ های سفیدش دودی شده بود.پرده های ضخیم،دو پنجره ای که هر طبقه داشت را پوشانده بود.<br />  جلوی ساختمان،کنار پل یک پراید سرمه ای مدل هشتاد پارک بود که اصلا نشانه ای از تصادف درش دیده نمی شد.ماشین استاد بود،وفتی برای پاک سازی به خانه مان آمده بود دیده بودمش.هم ماشین را هم خود استاد را .ولی  چون کلاس  فیزیک داشتم  نتواستم بحث کنم...<br /><br />  استاد انتظار آمدنم را داشت.مادرم صبح به او گفته بود که به دیدنش می روم.<br />   از جوی خالی آب گذشتم.جلوی در وردی ایستادم.در از جنس آهن بود .شیشه ای در بالای در بود و دسته فولادی ...چه دره حقیرانه ای؛نشان دهنده ی خانه ی یک عارف واقعی!<br /><br />  به دکمه ای که  احتمالا زنگ بود نگاه کردم.درست در دیواره کناری  در نصب بود.<br /><br />   به نگاه کردن به آن ادامه دادم.نمی دانم چرا ولی درونم نمی خواست به داخل برود.انگار از بحث می ترسیدم.بحث با کسی که هر روز با هزاران نفر بحث می کند<br />  جولو رفتم ،دو دل بود که زنگ بزنم یا نه...<br />به در تکیه دادم که ناگهان باز شد و به داخل خانه افتادم.<br /><br />  سریع تعادل خودم را باز یافتم .در راه روی فرش شده ی پشت در ایستاده بودم.در را پشت سرم بستم ،سقف راهرو آن قدر کوتاه بود که اگر دست را بالا می بردم به سقف می خورد.دیوار ها بی نهایت تمیز و سفید بودند.فرش زیره پایم هم که به رنگ سرخ بود و به گل های سیاه مزین شده بود هم تمیز بود. ناگهان یادم آمد هنوز کفش به پا دارم .به اطراف نگاهی انداختم.جایی نبود که کفشم را بگذارم،آن ها را جفت کرد و کنار در ورودی گذاشتم .<br />  <br />  راهرو را تا انتها پیمودم.تقریبا طولانی بود.ساختمان بر خلاف عرضش،طوله طولانیی داشت.<br />بوی خاص می آمد....<br />   به دره چوبی رسیدم که با شیشیه های رنگی تزیین شده بود.<br />در زدم و وقتی جوابی نشنیدم ،وارد شدم.<br /><br />   سقف این جا کمی بلند تر از راهر بود.<br />درست رو به روی در ،اوپن آشپزخانه(معادل فرسیش رو بلد نبودم.) بود .آشپزخانه گازی قدیمی داش و یک یخچال کوچک و سفید رنگ که دسته ی سیاهش شکسته بود.<br />  کناره دیواره آشپز خانه یک در بسته بود و کنارش اتاق خواب.<br />به سمت راست نگاهی کردم.استاد با یک پیراهن سفید و شلواری سیاه رنگ چهار زانو  نشسته بود و دست هایش روی دو زانو اش بود.<br />   از آخرین باری که دیده بودمش فرق چندانی نکرده بود.فقط ته ریشش کمی پر پشت تر شده بود.<br />  شکم بزرگش با قد بلند و دست ها کوتاهش،از او موجودی جدید می ساخت.حداقل برای من...<br />چهره  اش مثل همیشه از خط پر بود،خط هایی که باعث میشد او را انسانی جا افتاده و رنج دیده جلوه دهد...<br /><br />   استاد داشت ارتباط برقرار می کرد.با کائنات،با کهکشان ها .با کیهان...<br />کارش زیاد طول نمی کشید،تصمیم گرفتم بنشینم تا کارش تمام شود.<br />  در اتاق مبلی برای نشستن و پشتیی برای تکیه دادن نبود...<br />حالا می فهمم چرا مادرم این قدر کمر درد دارد.<br />به دیوار کنار در تکیه دادم.طورری که به چهره ی استاد مشرف باشم.<br /><br />  بو که حالا فهمیده بودم عود است،فضا را پر کرده بود و سر دردم داشت شروع میشد.از بچگی از عود دم می آمد ...<br /><br /><br />  بعد  تقیربا ده دقیقه استاد خیلی آرام بلند شد.نا خود آگاه بلند شدم و به سمتش رفتم.بدون هیچ کلامی با هم دست دادیم.به چشم های هم خیره شده بودیم،تا این که بالاخره ،با آن صدای دلنشینش سلام کرد.<br />  جواب دادم و به خود گفتم: شاید صدایش باعث می شود مادرم و معدود هم کلاسی هایش حرف های او را به راحتی قبول کنند.<br /> <br />  دستش گرمای خاصی داشت،حتی وقتی دستم را رها کرد گرما را احساس می کردم.<br /><br />  درست رو به روی جایی که نشسته بودم نشست،من هم همان جا نشتسم.<br /><br />  صدایی گوش نواز بود ولی دلم نمی خواست باعث شود حرف هایی که آماده کرده ام را از ذهنم پاک کند.<br /><br />-خوب،مادر گفت خواستی منو بینی؟<br />  صدایم را صاف کردم جواب دادم:<br />بله،می خواستم ببینمتون.<br />-خوب،تعرف کن ببینم شاه پسر<br />وقتی حرف میزد  خط های صورتش خیلی بیش تر میشد.<br />نمی دانستم  حرف هایم را بزنم یا نه!<br /><br />بوی عود داشت دیونم  می کرد...<br /><br />-خوب،مامان گاهی از حرفاتون برام تعریف می کنه و من به یه علامت سوال بزرگ رسیدم.<br /><br />-چه خوب.کسانی که سوال دارن بهترین افراد جامعه هستن.خوب بگو سوالتو دیگه شاه پسر.البته مادر نباید چیزی به شما می گفتن.حالا بگو<br /><br />-نباید می گفتن؟چرا؟<br /><br />-خوب،شما هنوز حلقه محافظ ندارید.این جوری موجودات به بدن شما سرازیر میشن و مریض میشی.یادم باشه یه حلقه برات بگیرم<br /><br />-باشه،حتما .ولی یه سوال که داشتم همین بود،این موجودات که شما خیلی ازش حرف میزنید،چین؟یه جورایی هر اتفاقی رو نسبت میدید به اونا.<br /><br />-خوب،ایشاالله اومدی کلاس می فهمی<br /><br />-اگر می خواستم بیام کلاس الان این جا نمی اومدم.<br />لحنم کمی بی ادبانه شده بود ولی استاد اهمیتی نداد.<br /><br />-خوب،موجودات.فکر کن جن هستن<br /><br />-مسئله همینه دیگه.استاد ___<br /><br />-هر سوالی داری بپرس پسرم<br /><br />-شما همه چیز رو ربط می دید به اینا.پس خدا چی این وسط؟<br /><br />-ببین__<br /><br />-شما اجازه بده من حرفم رو بزنم. شما می گید چله گرفتن بده.می گید یعنی موکل گرفتن،یعنی اون موجودات رو صدا کردن.درست؟<br /><br />-بله.ببین___<br /><br />-استاد بذار من حرفم رو بزنم بعد شما جواب بده.<br /><br />سرش رو تکون داد و گفت :چشم<br /><br />یکم عصبی بودم و بر خلاف همیشه از دستام هم موقع حرف زدن استفاده می کردم<br /><br />-من چله می گیرم یه سوره ی قرآن رو چهل بار  می خونم.یعنی خدا رو صدا میزنم.از خدا حاجتم رو می خوام.به جایه خدا،اون موکلا حاجتم رو میدن ،بعد می آن اذیتم می کنن؟<br />  آخه نمی شه که استاد.این یعنی خدا عادل نیست،من اون رو می خونم  ،به جایه اون ،موجودات به دادم می رسن و بعد هم اذیتم می کنن؟<br /><br /> تقریبا داشتم داد می زدم.<br />استاد جواب داد:<br /> شاه پسر،باید بیای کلاس تا ایتا رو بفهمی.<br /><br />-شما هم که من هرچی می گم میگی بیا کلاس.مسخره بازی در نیارید دیگه.<br />از حرفم یه کم شرمنده شدم .بوی عود هم چنان آزار دهنده بود ولی خوش بختانه سر درد نداشتم<br />-خوب،الان ظرفیت نداری.اگر بگم نمی فهمی<br /><br />-خوب ،باشه اینو نگو .ولی این که می گی زیارت عاشورا نخونیم چی؟چیزی که به من آرامش میده،نخونمش؟چرا؟<br /><br />-توش لعنت داره.لعنت اولا باره منفی داره و ثانیا فقط برا خداس<br /><br />-ما هم میگیم لعنت خدا  بر اونا دیگه.بعدم من دشمن امامم رو لعنت نکنم؟<br /><br />-شما می گی لعنت خدا بر اونا.غلط می کنی.تو کی هستی که می گی لعنت خدا بر اونا؟خدا بخواد لعنت می کنه<br /><br />لحنش یه کم تغیر کرده بود ولی قابل توجه نبود.ولی معلوم بود که داره ازم عصبانی میشه...<br /><br />-یه جورایی نمی خواید بگید زیارت عاشورا رو موجودات،اصلا خود شیطان درست کرده؟<br /><br />-شاید هم این جوری باشه.سندی نداریم<br /><br />   سرخ شده بودم.ار عصبانیت،از طرفی آرامش استاد بیش تر عصبانیم می کرد..<br />استاد هم چنان تکیه داده بود و کوچک ترین حرکتی نمی کرد.<br /><br />   تصمیم گرفتم این یکی رو بی خیال بشم<br /><br />-من حرف شما رو قبول نمی کنم و زیارت عاشورا رو می خونم.ولی یه چزه جالب این اصطلاحاتی بود که به کار می برید،عین هیکل مبارک بهایی ها.اون ها هم این طورین.خیلی قملبه سملبه____<br /><br />-داری تهمت بزرگی به ما می زنی شاه پسر________<br /><br />-نه نه،نمی خوام بگم شما بهایی هستین،ولی ...اصلا ول کنید این رو...<br /><br />  استاد ناگاه بلند شد و دست در جیب،شروع به قدم زدن در اتاق کرد،گفت:<br /><br /> عرفان ما،عرفان حلقه ها که توسط استاد*** تاسیس شد،اصلی ترین عرفانه.وقتی همه ی ترما رو رد می کنی فقط تو هستی و خدا و چیزا ی بی ارزش مثل زیارت عاشورا تو رو از خدا جدا نمی کنه.... <br />ما میتونیم مریض ه رو شفا بدیم.شک داری؟<br />-نه.ولی این یه مهرته،شما می تونی ذهن بخونی،خوب مهرته ولی دلیل نمی شه که حرفاتون درسته.<br /><br />   روبه رویم ایستاد. برقی در چشمانش بود.نمی دانم نشانه ی چی ولی برقی ترسناک بود...<br />   بی اختیار بلند شدم،گفتم:<br />        عبادت نمی کنم آن چه میپرستید و نمی پرستید آنچه می پرستم.<br />                  من به اصولی که یاد گرفتم پای بند می مونم استاد.<br /><br />به سمت در رفتم.هنوز از برق رعب انگیز نگاهش وحشت داشتم.شاید اصلا این طور نبود ولی من می خواستم برم .خیلی سریع...<br /><br />  وقتی داشتم می رفتم تازه یادم آمد که سر درد هم یکی از مشکلاتم است.<br />میری؟<br /><br />جوابش را ندادم و به سمت در ورودی شتافتم.کفش هایم را پوشیدم  و خارج شدم.دوباره رفتم زیره آفتاب سوزان<br />  تجربه ای بود.<br />تصمیم گرفتم دیگر با عرفان کاری نداشته باشم...<br />____<br /><br /><br />پایان<br />**<br /><br />اون جایی که اسم استاد رو نگفتم واسه این بود که ه کسی اطلاعات غلط ندم.<br />موفق باشد<br /><br /><br />]]></description>
<author>slotfalii@nospam.com (JaspeR)</author>
<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 04:33:16 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12694</guid>
</item>
						<item>
						<title>کمیک های سایت Teh Gladiators</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12691</link>
<description><![CDATA[راستش دیدم کمیک های جالبیه و خواستم توی این قسمت قرار بدمشون ... ( شاید توی هر پست 2-3 تا تا به خود سایت برسیم که میشه هفته ای یه دونه )<br />اولین عکسارو میذارم اگه به نظر ناظر باید تغییری توش ایجاد بشه یا اصلا جاش اینجا نیست، خودش در باره ی تاپیک تصمیم بگیره که کجا بره :دی<br /><br /><br />متن توسط : Uros Jojic<br />نقاشی هاش توسط : Borislav Grabovic<br /><br />اصلیت هر دو شون : Serbian<br /><br /><br /><br />قسمت های 1و2و3 و4:<br />(چون صفحه رو به هم میریخت تو خود سایت آپ کردم خواستید بزرگشو ببینید روش کیک کنید ...البته اگه قرار بشه بقیه شو بزارم فقط لینک عکسو میدم ...اینا واسه آشنایی اونایی بود که  نمیدونستن)<br /><br /><br /><br /><a class='bbcode' href='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_1.jpg' rel='external' ><img src='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_1_.jpg' class='bbcode' alt='' width='300' height='399'  /></a><br /><br /><a class='bbcode' href='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_2.jpg' rel='external' ><img src='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_2_.jpg' class='bbcode' alt='' width='300' height='399'  /></a><br /><br /><a class='bbcode' href='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_3.jpg' rel='external' ><img src='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_3_.jpg' class='bbcode' alt='' width='300' height='399'  /></a><br /><br /><a class='bbcode' href='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_4.jpg' rel='external' ><img src='http://valimar.ir/files/public/1283813241_576_FT0_4_.jpg' class='bbcode' alt='' width='300' height='399'  /></a><br />]]></description>
<author>shabahvare@nospam.com (ShadowSong)</author>
<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 00:49:39 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12691</guid>
</item>
						<item>
						<title>[نظرسنجی] مرد پرنده</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12684</link>
<description><![CDATA[در این تاپیک در مورد بازی پر آوازه ی Assassins creed صحبت می کنیم...<br /><br />البته همه ی نسخه ها و نه فقط نسخه ی اول یا دوم... به زودی هم که نسخه ی سوم به بازار می آد....<br /><br />نسخه ی اول بای در سال 2007 برای کنسول های پی اس 3 و ایکس باکس و یک سال بعد برای pc منتشر شد...<br />نسخه ی  دوم هم که همین چندی پیش به بازار آمد...<br /><br />داستان بازی ،واقعا داستان قوی هست و بازیکن رو مجذوب خودش می کنه.<br />گرافیک هم که حرفی برای گفتن نذاشته...هم نسخه ی اول بازی گرافیک گیرایی داشت و هم نسخه ی دوم چیزی کم نداره...<br /><br />صدا گذاری بازی از نظر من خوب بود و موزیک  ها ،درست در زمان های لازم پخش می شدن و زیبا هم بودن.<br />صدا گذاری شخصیت ها هم خوب بود ..<br /><br /><br /><br />توضیحات:<br />یوبی سافت انگار علاقه ی شدیدی به تاریخ ایران پیدا کرده...<br />بعد از بازی پرنس پارسی به فکر بازی دیگر در همان سبک افتاد طوری که خیلی ها اون رو پرنس 4 نامیدند.<br />آن ها حق داشتند چرا که بازی ها شباهت زیادی به هم داشتند و هر دو با حرکات آکرباتیک و برگرفته از ورزش پارکور  بودند.<br /><br /><br />در حقیقت آساسینس از واژه ی حشاشین گرفته شده.گروهی که در زمان حسن صباح در الموت تعلیم می دیدند برای آدم کشی<br />زمان بازی زیاد درست نیست.چراکه بازی اول در زمان جنگ های صلیبی اتفاق می افته اما حشاشین سال ها بعد به وجود اومدن .با این حال طراحی بازی اول و باغی که در کاخ وجود داشت نشان دهنده ی آن است  که آن ها همان حشاشین معروف هستند ...<br /><br />داستان کامل هر دو بازی به زودی گذاشته می شود...<br /><br />]]></description>
<author>slotfalii@nospam.com (JaspeR)</author>
<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 19:45:01 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12684</guid>
</item>
						<item>
						<title>دك گرفتگي</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12653</link>
<description><![CDATA[اين بيماري مسري است. به محض اينكه دو هفته ، تنها دو هفته ي ناقابل با بيماران در تماس باشيد آلوده شده و ديگر اميدي به بهبود شما نمي رود. اين بيماري ، به روح و جسم بيمار، به يك اندازه حمله كرده و به صورت فرسايشي و تدريجي سرتاسر وجود وي را تسخير مي كند.<br /><br />هنوز كسي از مبتلايان به دك گرفتگيسم ، دچار مرگ كامل نشده اما گزارشات علمي حاكي از آنند كه عوارض اين بيماري نظير ، سكته ي قلبي ، سوختگي مفرط (سوختگي مهره اي) ، اعتياد جنون آميز به دعوا و حاشيه ، تشنج، هذيان ، از بين رفتن قدرت تكلم (گزارشي موردي نشان داده است كه بيمار در جواب هر سوالي كه از وي پرسيده مي شود ، روي يك كيبورد خيالي ، جواب را تايپ مي كند، شكلكي از ليست انتخاب كرده و روي دكمه ي خيالي ارسال كليك مي كند ) معضل ترس از پست تك خطي ، شب ادراري ، پلي اوري ، توهم وب مستر دوباره پيداش شد و ... بسيار فراوان هستند. <br /><br />علت وقوع اين بيماري ، يك  باكترو ويروس باستاني است كه اخيرا به دليل دخالت هاي انسان در طبيعت از اعماق زمين دوباره به پوسته كشيده شده و اولين شكافي كه يافته ، مغز انساني بوده كه گوئيا چند سال پيش در سايتكي ، فعاليتكي مي كرده است. اين فرد ، به دليل اينكه باكترو ويروس در بدنش قوي نبوده ، تا پايان عمر فقط به صورت ناقل باقي مانده اما تعداد كثيري از مردم را به اين بيماري آلوده كرده است.  <br /><br />مبتلايان به مرض دك ، سه دسته هستند. اولين دسته ، به اين بيماري مبتلا شده اند اما آن را انكار مي كنند و دائم در حال فرار هستند ، از جمله ي اين افراد مي توان  سافيرس ، آنوبيس و ...  را نام برد كه هر از چندي به دك سر مي زنند و داستانكي مي خوانند و داستانكي مي گذارند اما به دليل همان انكار، كمتر در كارگاه ها شركت مي كنند و بازديدهايشان محدود است. اين افراد نمي دانند كه با هر بار رجوع به دك ، ميزان باكترو ويروس خونشان بالاتر مي رود و بيشتر مبتلا مي شوند ... به قول معروف ، همه چيز با يك سيگار شروع مي شود اما هيچ چيز به يك سيگار ختم نمي شود!!!<br /><br />دسته ي دوم ناقلين هستند. كساني كه بيماري تنبليسم در وجودشان قوي تر از باكترو ويروس دك مي باشد. اين افراد بيشتر از «مبتلايان منكر»  به دك سر مي زنند و در اكثر فعاليت هاي جنبي و گروهي هم شركت مي كنند اما هنوز به مرحله ي حاد بيماري خود نرسيده اند ، اين افراد به انجمن هاي ديگر هم سر مي زنند و به هر جاي سايت كه قدم مي گذارند باكترو ويروس دك را بيشتر مي پراكنند. از جمله اين افراد مي توان به لادبن (گاري ويكي امير ملقب به بيكاراگارا) ، جاويد و ... نام برد. <br /><br />دسته ي سوم «بيماران اساسي» نام دارند. كساني كه شبانه روزي ، بيست و هشت ساعت به دك فكر مي كنند ، با دك مي بينند ، با دك حس مي كنند ، با دك مي شنوند و با دك مي بويند . باكترو ويروس سرتاسر وجود آنان را اشغال كرده و ديگر اميدي به پاكسازي جسم و روحشان نيست. <br /><br />سازمان هاي جهاني براي جلوگيري از وحشت عمومي ، هرگز آمار دقيقي از بيماران اساسي دك گرفتگي اعلام نمي كنند اما مدارك زيادي موجود است كه اين افراد به هيچ عنوان كم نيستند ... <br /><br />*****<br /><br />كي مي خواد روي باقي عوارض ، راه هاي درمان ، داروها و ديگر مسائل مربوط به اين بيماري تحقيق كنه و گزارش بده ؟؟]]></description>
<author>tirgan.aj@nospam.com (ميترا ايزدمهر)</author>
<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 13:26:04 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12653</guid>
</item>
						<item>
						<title>23/5/84</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12643</link>
<description><![CDATA[در كوچه هاي خاطره از ناكجا پيدا شدي <br />مجنون نديدي خوب من ، تنها ولي ليلا شدي <br /><br />بر شانه هاي نازكت بنشاند باري سرنوشت<br />كز هر دو زانو عاقبت بشكسته گشتي تا شدي<br /><br />از رود اشك و ابر غم در حس خيس عاشقي <br />باريدي و باريدي و در خلوتت دريا شدي <br /><br />دستان گرمت بي امان بفشرد دست مردمان <br />آنجا كه دستي بايدت، تك ماندي و تنها شدي<br /><br />در سوز سرما، آفتاب ، هنگام ظلمت ، نور ناب<br />بهر كسان بگماشتي درويش بي پروا شدي <br /><br />بر سردي جانم ، سرود آتشگهي بي سوز و دود <br />تابنده چون مهري به دل ، بر دستهايم ها شدي <br /><br />پر گشتم و خالي شدم ، داغ از حضور و حس تو <br />آنگه كه گه بيگاه شد پائيدي و فردا شدي<br /><br />در چشم من افسرد هر ، ماكان و هستي غير تو <br />از نو شكوفيدي و خود در يك زمان دنيا شدي <br /><br />از سوز تو هر شب دلم ، فريادها سر كرده است<br />هر دم فروتر رفته ام ، هر آينه رعنا شدي <br /><br />گم گشته بودم بي رمق بي هادي و بيهوده تا <br />در كوچه هاي خاطره از ناكجا پيدا شدي]]></description>
<author>tirgan.aj@nospam.com (ميترا ايزدمهر)</author>
<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 09:25:03 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12643</guid>
</item>
						<item>
						<title>بچگی کنیم...!!!</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12635</link>
<description><![CDATA[<br />دوباره<br /><br />کودکی ام را...<br /><br />باز میخواهم<br /><br />من و دنیای بی جانم<br /><br />عروسک ،توپ و بادبادک<br />صدای خنده ی کودک<br /><br />محبت،لقمه ی مادر<br />پنیر و نان و ریحانک<br /><br />من و قلّک<br />پدر با پول تو جیبم<br /><br />لواشک های نَن جانم<br /><br /><br />صدای پای دوستانم...<br />من و سوراخ شلوارم ...صدای غر غر مادر!<br /><br />هوایی شدم دلم بازم...!!!<br />	<br /><br /><hr /><br /><br />از من یاد بگیر <img src='http://valimar.ir/images/emotes/yahoo/4.gif' alt='' style='vertical-align:middle; border:0' />  <img src='http://valimar.ir/images/emotes/yahoo/53.gif' alt='' style='vertical-align:middle; border:0' />  <img src='http://valimar.ir/images/emotes/yahoo/10.gif' alt='' style='vertical-align:middle; border:0' /> <br /><br /><br />]]></description>
<author>mr.tahmaseby@nospam.com (marziye.t)</author>
<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 23:02:45 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12635</guid>
</item>
						<item>
						<title>[نظرسنجی] يوستاين گاردر(یوستین گردر)-نويسنده فرا فلسفي</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12630</link>
<description><![CDATA[یوستین گردر (به نروژی: Jostein Gaarder) (زاده ۸ اوت ۱۹۵۲) نویسنده نروژی و معلم فلسفه است. عمده شهرت او به‌خاطر نگارش کتاب آموزش فلسفه در قالب داستان با عنوان دنیای سوفی است<br />و رمان‌نویس و خالق داستان‌های کوتاه است که اکثرأ دارای اطلاعات فلسفی برای مخاطبین جوانش می‌باشد. یوستین گردر در رشته فلسفه، الهیات، و ادبیات از دانشگاه اسلو فارغ‌التحصیل شد و سپس به‌مدت ده‌سال به‌تدریس «تاریخ عقاید» در دبیرستان‌ها پرداخت. او در حال‌حاضر به‌عنوان نویسندهٔ آزاد درکنار ِ همسر و دو پسرش در اسلو زندگی می‌کند. رمان معروفش به‌نام دنیای سوفی که در سال (۱۹۹۱ میلادی) منتشر شد او را به شهرت رساند. این کتاب تاکنون به‌بیش از ۵۰ زبان مختلف برگردانده شده و ملیون‌ها جلد ِ آن به‌فروش رفته‌است. از روی کتاب دنیای سوفی فیلمی نیز به‌همین نام ساخته‌اند.<br />یوستین گردر در مقاله‌ای در روزنامه نروژی افتن‌پوستن در اوائل ماه اوت (۲۰۰۶ میلادی) سیاستهای دولت اسرائیل و نیز برخی سویه‌های یهودیت را به پرسش کشید. این مقاله هنگام جنگ اسرائیل و لبنان در سال ۲۰۰۶ میلادی انتشار یافت. نظرات یوستین گردر با موافقت و مخالفت بسیاری از مردم و سازمان‌ها روبرو شده‌است که انعکاس آن را در نشریات می‌توان مشاهده کرد. برخی وی را یهودستیز خواندند.<br />كتاب ها :<br />    * دنیای سوفی<br />    * راز فال ورق<br />    * درون یک آیینه، درون یک معما<br />    * تشخیص بیماری<br />    * پرنده کمیاب<br />    * زندگی کوتاه است<br />    * مرد داستان‌فروش<br />    * راز کریسمس<br />    * سلام، کسی خونه نیست؟<br />    * کتابخانه جادویی بیبی بوکنز<br />    * مایا و معجزه زندگی <br />    * دختر پرتقالی<br />    * قلعه قورباغه‌ها<br />    * کیش مات<br />--------------------------------------------------------------------------------<br /><span style='font-size:20px'><span style='font-size:18px'><strong class='bbcode bold'>از دوستان عزيز خواهش ميكنم اگر كسي از اين نويسنده اثري رو مطالعه كرده است حتما يكمي درباره اش در اين جا توضيح دهد.</strong></span><span style='font-size:26px'></span></span>]]></description>
<author>amiremamjomeh@nospam.com (خوزه)</author>
<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 21:51:09 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12630</guid>
</item>
						<item>
						<title>سیرابم کن...</title>
<link>http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12591</link>
<description><![CDATA[سلام<br />گفتم اولین نفر باشم افتتاح میکنم<br />نمیدونم جای درستی تاپیک باز کردم یا نه...اشتباه بود ناظر عزیز خودش درستش کنه!<br />دی:<br />شاید قشنگ نشده باشه اما بهتر از کسایی که شعر نمیگن<br />اصلا هم منظورم تو نبودی میترا جوووونم!<br />دی:<br /><hr /><br /><br /><br />من ندانم که چرا عاشق و معشوق توام<br /><br />که نگاه شرر امیز تو ان روز چه کرد<br /><br />با نگاه من دیوانه ی خام...<br /><br /><br />آتش عشق تو بر بادم داد<br /><br />عشق شیرین تو چون جام عسل<br />جانم داد...<br /><br />و پر از خواستن و سوختن و ساختنم<br /><br /><br />که تو با دوری خود<br />جامم من پر کردی<br /><br />پر ز پیمانه ی زهر<br />زهری از اتش غم<br /><br />پر ِدلتنگی و آه<br /><br /><br />من به این عشق تو معتادم من<br />من به تک خنده ی تو بی تابم<br /><br /><br />تشنه ی دشت نگاهت هستم<br />تو به یک نیم نگاه<br />از پسین کوچه ی دل<br />پشت آن بید بلند<br /><br />جان و روح منو...سیرابم کن!<br /><br /><br />پ.ن: <img src='http://valimar.ir/images/emotes/yahoo/53.gif' alt='' style='vertical-align:middle; border:0' /> <br /><br /><br />]]></description>
<author>mr.tahmaseby@nospam.com (marziye.t)</author>
<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 15:06:55 +0200</pubDate>
<guid isPermaLink="true">http://valimar.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?12591</guid>
</item>
				</channel>
				</rss>